زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

به درک که دیشب تا صبح در آن کتاب خانه ی کوفتی که مثل زیردریایی شب و روز نمی شناسد،خرخوانی کرده ام.الان باید وبلاگ را به روز کنم وگرنه حضرت "مهندس اینا" دامت خوشتیپاته آبرو برای من نمی گذاردنیشخند

بزرگترین اشتباه اخیر من(البته به جز نوشتن پست قبلی)خریدن بادبادک برای دخترخاله هایم بود.چرا که آن دو  از هواکردنش-بادبادک مد نظرم است- ناکام ماندند و در این روزهای فرجه که هر دقیقه اش هفتاد سال می ارزد دست به دامان من شدند.

خوبی ِ فرجه ها در این است که آدمی ترجیح می دهد ریش ریش های فرش را شانه کند ولی درس نخواند.مثلا من که در حالت عادی از این گونه پیک نیک ها می گریزم،در فرجه ها نظرم عوض می شود و بیش تر از اسیری که از انفرادی ِگوانتانامو ببرندش شهربازی، به من خوش می گذرد.خلاصه در عصر یک روز خیلی آفتابی به پارک پردیسان رفتیم.

در آن جا بادبادک هایی بود که به لحاظ تکنیک و پلت فرم حیثیت بادبادک های مارا زیر سوال برد .هم زمان که آن ها در عرش سیر می کردند ، ما هن و هن کنان می دویدیم که بادبادک هایمان از فرش تیک آف کند.به جز خاله ام که تخمه می شکست و به ما می خندید ، کلیه ی اعضای خانواده دویدند و دویدند اما دریغ از یک سانتی متر ارتفاع...

این بود خاطره ی پیک نیک ما.پایان

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩در ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()