زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

نمی دانم دختر همسایه را چه می شود که  عاشقانه ترین ملودی ها را می نوازد.چهل و پنج دقیقه است که خودکارم را زمین گذاشته ام و  فقط گوش می دهم.چه می دانم؟لابد دوست پسرش به او گفته: تو شعر ناب زندگی من هستی یا یک چیزی در همین مایه ها...و حالا دارد تمام حسش روی کلاویه های پیانو  می ریزد.

دارم فکر می کنم من به این جمله چه عکس العملی نشان می دهم؟ احتمالا طرف را می بندم به یکی از همین دکل هایی که داشتم طراحی می کردم و قلقلکش می دهم.کلا دختر همسایه خیلی با من فرق می کند.موسیقی می خواند، لباس های جینگول بلای هنری می پوشد.کفش های پاشنه دار و دخترانه حتی.اما من چی؟موی بلند روی سیاه...چون ٢۴/٧ در خط خانه- دانشگاه کار می کنم کفش پاشنه دار و روسری برایم محلی از اعراب ندارد.

دیشب به خاطر پروژهایم نخوابیدم.حالا روی میز تحریرم پر از چرک نویس و پوست تخمه است.نمی دانم دانشجو های موسیقی به جای پروژه چه دارند که مثل ما جان بکنند؟لابد او وقتی دلش تخمه می خواهد به اندازه سه چهار تا می ریزد در یک کاسه کوچک چینی که لبه ی طلایی دارد و دانه دانه پوست می کند.پوستش را هم داخل یک پیش دستی با همان مشخصات می ریزد.

فکر کنم اگر دختری داشته باشم با پس گردنی می فرستمش موسیقی بخواند که مثل مامانش احساس غبن نکند.

+ به تاريخ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()