زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

درست وقتی  کارهای آخر لیست را انجام دادیم ،کارت دعوت ها را پخش کردیم، با گل فروشی قرار داد بستیم، ، میوه  و شیرینی را سفارش دادیم،با قصاب هماهنگ کردیم که  جلوی پایشان گوسفند سر ببرد...

هفت صبح ِ دیروز:روحم که در عرش سیر می کرد با جیغ مامان به کالبدم کوبیده شد.جیغ هق هق جیغ.سرش را دربغلم گرفتم.مامان توروخدا همسایه ها خوابن.اما دلداری های خودم هم پس از مدتی به شیون تبدیل  شد.مادر داماد جان چند ساعت پیش فوت کرده بود.

ده شب دیروز:آبجی بزرگه و داماد جان رسیدند.وانمود می کنیم اتفاقی نیفتاده.هیچ کس شهامت گفتننش را ندارد.بگذارهمین یک امشب به خاطر زندگی آمدگان ،مرگ رفتگان فراموش شود.

یازده صبح امروز: قبل از این که دامادجان به خانه ی پدریش -که سه سال است رنگ و بوی ساکنین و در و دیوارش را ندیده و نشنیده-برسد شوهر خواهرش این راز تلخ را برملا می کند.

پنج عصر امروز:باید به همه ی مهمان ها خبر بدهم که عروسی برگزار نخواهد شد...

 

 

*وقتی دامادجان خبر فوت مادرش را شنید مدام این سوال را فریاد می زد.

+ به تاريخ جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()