زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

چند روز که از اصل قضیه می گذرد تازه می فهمی چه خاکی به سرت شده. دلت می خواهد از عالم و آدم پنهان شوی و در کنج عزلت برای هر اتفاقی که می افتد علل ماورا الطبیعه بتراشی.شیطان در کامنتی پرسید:مامان به خاطر به هم خوردن عروسی شیون می کرد یا فوت مادر دامادجان؟

مامان را نمی دانم.خودم اما، بهتر است بگویم هر چهار!

اول از همه دلم برای دامادجان می سوخت که آخرین بار سه سال پیش در فرودگاه از آغوش مادرش بیرون خزید . سنگ و بتن هم می فهمیدند که مادرش را خیلی ویژه دوست دارد.

دوم  خواهرم که بین امتحانات و اسباب کشی و تدریس و هزار کار دیگر لباس عروس امتحان می کرد و خرید می کرد و ذوق داشت و اکنون باید سنگ صبور مردش باشد.

سوم  مادرم که بعد از آن همه دوندگی در گرما و تحمل وسواس من دلش می خواست دخترش را شب عید عروس کند که...

چهارم مادر داماد جان که آرزوی دیدن پسرش به دلش ماند.لابد الان می گویید چه آدم مزخرفی هستم...قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند. دو سه بار بیش تر آن خانم را ندیدم که بخواهم حس خاصی به جز احترام نسبت به ایشان پیدا کنم.قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند این ماییم که با مرگ آن ها ، هر کدام بار غمی بر دوش می کشیم.

 

از همه ی دوستان خوبی که تاسف و همدردی خود را به هر نحو ابراز کردند سپاسگزارم.

+ به تاريخ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩در ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()