زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

رفتم شمال و برگشتم.اونجا چيزی واسه موندن نداشت.همه چی هرروزيکنواخت!تا يه جريانی می خواد ريتم لعنتی شو تغيير بده قطع می شه.از بلا تکليفی دارم روانی می شم.کارهای رو می کنم که ديگران رو ازشون نهی می کردم.

دارم به کجا می رسم؟؟؟

+ به تاريخ چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥در ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()