زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

مثلا قبلنا...یادته من چقدر  ذوق مرگ می شدم وقتی می اومدی.همه ی بچه ها می خواستن اومدنتو بهم خبر بدن.هیچی حتی فراموشکار بودن یا کم محلی نمی تونست منو این قدر عوض کنه....منی که شده بودم دنباله رو تو.ولی می دونی فرق منو تو چی بود؟من دنبال یه کم توجه بودم و تو دنبال جلب توجه...من از جانب تو تو از جانب بقیه....۳ سال همینطوری گذشت...سال چهرم فشارا رو من زیاد بود.خاکمال شدن پوزم و کنکور  و از همه بدتر بی توجهی های تو...دیر اومدنا و زود رفتنات...مگه آدم چقدر ظرفیت داره؟تو یه تشکر خشک و خالی بابت هدیه هام نمی کردی...هر چند خیلی ها هم این وسط موش می دووندن.من دیگه خسته شده بودم.احساس می کردم له شدم.دیده نمی شم.مثل یه کار نیمه تموم باید تموم می شد.

و شد.منم مثل خودت.اولا سخت بود.سخته که از دور کسی رو که می پرستیدیش ببینی و روتو برگردونی...ولی شد...تابه تو و امثال تو ثابت بشه همیشه عزیز نیستین.

حالا تو اومدی...شرمنده!من عوض شدم...

+ به تاريخ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()