زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد: ذهن‌های خلاق و متفاوت، همیشه مایه‌ی رنج سایرین‌اند و خود نیز همیشه در عذاب درک‌نشدن! اغلب چنین افرادی اگر اندکی دلسوزی نیز داشته باشند، ساز مخالفی را دربرابر جریان عادی زندگی کوک‌می‌کنند.                                 نقل از وبلاگ دید مهندسی

همیشه وقتی یکی می گفت پدر و مادرم منو درک نمی کنن بهش می خندیدم اما الان پی بردم که چه زجری می کشیده طرف!شکاف بین نسل ها عمیق تر از اونیه که با روحیه لجباز ما پر بشه.هزار تا روان شناس و روان پزشک و تلویزیون و به خانه برمی گردیم نتونستن من می تونم؟منی که دانشگاه رفتن به جای انرژی دادن ضعیف ترم کرده طوری که با هر چیز مزخرفی به گریه می افتم؟ منی که حس می کنم بی عرضه ترینم؟منی که ارادم سست شده و قدرت تصمیم گیری رو از دست دادم؟ من؟

روزگار با همه ی چرت بودنش مثل برق و باد داره می گذره.دیگه یه ساعت الان اندازه ی یه ساعت ده سال پیش طول نمی کشه.دیگه اون طوری که باید از لذت ها لذت نمی برم .در واقع همه چیز با شتاب مثبت به چرت شدن میل می کنه!گلدونم داره خشک می شه.شاید از کم توجهی های من...این روزا اینقدر کم می نویسم که دست خطم کم جون و لرزون شده.انگر نه انگار که یه روزی از قبل همین نوشتن نون می خوردم.از بس پشت میز تحریرم نمی شینم یه وجب خاک روش نشسته!انگاری صاحبش سال هاست با پیک مرگ دوستی کرده!یه جورایی تفکر و معرفت از زندگیم رخت بسته .حس می کنم با بچه قرتی های خیابون مترکن آریاشهرهیچ فرقی از این نظرندارم مثل اونا می رم و میام حتی مثل اونا می پوشم و می خورم.به قول مامان آهنگای اونا رو هم گوش می دم.البته از نظر مامان کلا موسیقی غیر سنتی یعنی سوهان اعصاب! حتی اگه باخ و بتهوون و موزارت باشه.یه بار سر یکی از زیباترین اپرا های موزارت که داشتم تو ماشین گوش می دادم چنان نبردی راه انداخت که به خودم قول دادم دیگه باهاش بیرون نرم.باباجان یعنی مادر من موسیقی که همش ونگ و وونگ کمونچه و دیرام رارام تنبک و عرعر فلان خواننده نیست!خوبه منم به اینا بگم سوهان اعصاب؟

آره دیگه!همینا باعث می شن من برم فرار مغزها کنم

+ به تاريخ جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()