زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:برو ایگناسیو

به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور‌

بخسب       پرواز کن      بیارام            دریا نیز می میرد....                  فردریکو گارسیا لورکا

همیشه دوست داشتم برم یه جایی که از تمدن و مدرنیزه و مظاهرش خبری نباشه.جایی که زمان رو از طلوع و غروب خورشید بفهمم و این که چند شنبه ست یا چندم ماهه برام اهمیتی نداشته باشه.یه جا که مجبور نباشم4  سال آزگار روزی 4 ساعت از عمر عزیزم رو صرف کنم برای رسیدن به 4 تا کلاس مسخره که توش یه مشت دری وری یادت می دن و چهار تا 90 دقیقه هم صرف اونا کنم که آخرش احمق تر از قبل یه لیسانس می دن دستم و با یه اردنگی به بیرون هدایتم می کنن!احسان یه جمله بهم گفت که خیلی تاثیر گذار بود . گفت :سال اول دانشگاه رو که تموم کنی به این فکر می کنی که یه سالی که طی کردی حیفه و بهتره سه سال دیگرو به خاطرش طی کنی واسه یه مدرک آشغالی یا سه سالی که خواهد گذشت حیفه و بهتره اونا رو مثل این یه سال هدر ندی!خیلی گل گفت.البته مامان جان فرمودن که فکر انصراف هم به سرت نزنه که خونت رو مباح می شمرم!ااز اون جایی که سالی که نکوست از بهارش پیداست احتمالا در پایان امسال یا اگه خیلی خوش شانس باشم سال چهارم جنازم روی دستان هم کلاسی ها در حال تشییعه! گفتم هم کلاسی ها! باب جدیدی برای ذکر مصیبت باز شد...یه مشت آدم افسرده تر و دل مرده تر و آنرمال تر از خودم که دست روزگار برای عذاب دادن من گل چینشون کرده.به هیچ وجه شبیه دانش جوها نیستن بیش تر به پیش دبستانی هایی می برن که موفق شدن از عهده ی آب دماغ و کش شلوارشون بر بیان .حتی آداب برخوردهای اولیه رو هم نمی دونن. خدای محترم رو حساب اینکه پوز منو خاک مال کنه منو با امثال این خز و خیزا فرستاده تو یه رشته و دانشگاه. منم هم مردم از بس که خودمو رو با این کلمه ی مزخرف قسمت دل داری دادم!اصولا هر چی بد شانسیه اسمش قسمته!

اگه یکی از من بپرسه که اگه یه بخوای بمیری چند تا کار نا تموم داری می گم خیلی تا! ولی اگه بپرسه می خوای تمومشون کنی می گم اگه می خواستم که ناتموم نمی موند!مثلا خیلی وقته به این شعبون خان طفل معصوم قول یه مقاله ی نجومی رو دادم که هنوز یه خطشم ننوشتم.

امشب یه سر می رم به دبیرستان سابق برای مراسم پر فیض افطاری! این بار تحت عنوان پر طمطراق فارغ التحصیل که بهتره گفت فارغ المخ! جمیع بچه ها و دوستان گرام هم با تلفن های مکرر و طولانی شون اعلام آمادگی کردن! چه دوستایی!البته من هنوز متوجه نشدم موی آدم چطوری می گنده ولی اگه احیانا یکی از شماها یه تار موش گندید بدونه که با همه ی بچه های دانش گاه عوضش نمی کنم.البته مهدی رو از این قضیه مستثنی می کنیم که خیلی به من کمک کرد و بهش مدیونم! احتمالا بعدها اونم از حالت استثنا خارج می شه ولی خب فعلا....

چند روز پیش داشتم لیست کتابای یه انتشارات رو می دیدم یهو دیدم نوشته کتاب سبز شیمی پیش دانش گاهی نوشته ی فلانی و فلانی و خشایار کتبی! بابا خشایار ! بابا نویسنده ! می دونم الان داری فکر می کنی من چقدر بی شعورم که یه تشکر خشک خالی واسه یه سال دویدن روی اعصابت ازت نکردم .خبر نداری دلم از این کنکور خونه! تشکر کردن و سپاس گزاردن هم دل خوش می خواد !ولی من که برات دعا می کنم دست به هر چی بزنی طلا بشه.ننه ایشالله پیر شی.ننه ایشالا نون سواره باشه و دشمنات پیاده! در آخر خدا همه ی جوونا رو هدایت کنه!

چقدر زنجه موره کردم امروز ! خب حق داشتم! بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا اگه درست یادم باشه. و دلم خیلی گرفته بود....

 

 

 

+ به تاريخ شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥در ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()