زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش در آمد: مثل یک ان دماغ می مانم که به یک میز کهنه چسبیده

که به این زندگی بگیر و بچسب ، که به این زندگی بگیر و بشاش...

امروز بعد سحر نخوابیدم.آبجی بزرگه می خواست بره دانشگاه و از اون جایی که با زنگ ساعت و موبایل و حتی صدای خمپاره هم بیدار نمی شه از من خواست بیدارش کنم.منم به خاطر این مسئولیت خطیر قید خواب رو زدم.رفتم دم پنجره و پرده رو زدم کنار.دیدم خورشید داره طلوع می کنه.باورت نمی شه اگه بگم آخرین طلوع خورشیدی که دیدم مال اون روزایی بود که کنکوری بودم.یهو اشک تو چشام جمع شد.به خودم گفتم چه بلایی سرت اومده؟اون همه شاعرانگی رو کجا گم کردی!؟ اون طلوع و غروبای تماشایی خورشید ...اون دقیق شدن به رگبرگ های یه گیاه یا پرواز پرنده ها....زل زدن به بینهایت آسمون و تو ابرا دنبال سمبل ها و اشکال گشتن...همه رو ول کردم و چسبیدم به دیوارهایی که هر روز بهم نزدیک تر می شن!چسبیدم به دوپس دوپس آهنگا و سرعت ماشین و صفحه ی مانیتور...دیگه همه چیزو مانیتوری می بینم.دو بعدی و پوچ! شاید علت افسردگیم هم همین باشه...از دست دادن حدود 110 تا طلوع و غروب به اضافه ی میلیون ها زیبایی در طبیعت برای به دست آوردن هیچ عالی!

زهرا می پرسه دانشگاه چطوره؟کاش بهش لینک بلاگم رو به جای جواب می دادم

 

+ به تاريخ یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()