زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش نیاز:کسی که روزها را در مزرع رویاها نگذراند برده ی روزهاست.        جبران خلیل جبران

چند وقته درست حسابی خواب نمی بینم.حتی تو بیداری هم رویا پردازی نمی کنم.شدیدا واقع بین و یه جورایی هم بدبین شدم.رویا خیلی به آدم کمک می کنه.مثلا روزی که از خواب بیدار می شی در حالی که یه خواب شیرین و رنگی دیدی پر انرژی تری یا روزی که خوابی ندیدی یا حتی کابوس دیدی؟ مثلا فرض کن تو ماشین نشستی و داری فکر می کنی اگه مثل کارتون ها یه ابر گنده بالای سرت باز شه که توش می بینی خوشبختی و پابرهنه داری تو گلا می دوی خوشحال تری یا اینکه مثل ماست به مناظر تکراری نگاه کنی و یاد قرض و قوله ها بیفتی؟

این بار سعی کردم خودم یه جورایی از پیله ی افسردگی در بیام. این که هر روز خسته از دانشگاه برگردم و تا شب به این فکر کنم که چقدر از این وضع بدم می آد و صبح دوباره یه ساعت جلوی آینه به این فکر کنم که امروز برم دانشگاه یا نه و نهایتا از ترس زیاد شدن غیبت ها راهی بشم داره تکراری می شه.به خودم گفتم بیا بی خیال سگ بستن شو! سگه رو باز کن بذار بره پاچه ی ملتو بگیره! و بالاخره با یه کم تجدید نظر تو رفتار و حرکات و اعمال و شکستن حصار روزمرگی تا حدودی موفق شدم.فقط مونده یه بالانس بین درس و زندگی برقرار کنم و تنوع رو حسابی بیارم رو کار! حالا اگه یه روز جواب سلامتو ندادم احتمالا مشمول یکی از بندهای تنوع طلبی قرار گرفتی که می گه بی خیال دوستای مزخرف شو!

اگه من رو دیدی که دارم از دیوار یه مسجد یا ناقوس یه کلیسا بالا می رم تعجب نکن.اگه دیدی به عبای یه روحانی یا کشیش چنگ زدم تعجب نکن.اگه دیدی دارم ساعت 9صبح مخ خادم مسجد رو می زنم که در رو باز کنه یا...حس می کنم اگرچه این قضیه ی معنویت داره یه جورایی پیچیده می شه ولی من زیگیل تر از این حرفام.بالاخره از یه جایی سر در می آرم دیگه! مهم حرکته!

 

 

 

 

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()