زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:به غیر آنکه بشد دین و دانش از دستم    بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
                                                                                                            حافظ
چند وقته انگاری منتظر یه اتفاق هستم یا یه آدم تازه. به قول فلانی یکی که به خاطرش...روزگارم شده مثل فال حافظی که از پیرزن تو مترو می خرم. پر از ابهام و سوال های بی جواب که خوراک اولین سطل آشغالی که می بینم می شه.کاش می شد بعضی صفحات  زندگی رو هم مچاله کرد و دور ریخت .اگه این طوری بود کدوماشو اول دور می ریختم؟
امتحانای لعنتی میان ترم در پیشه و من هنوز یک ساعت هم درس نخوندم! قید خیلی چیزا رو واسه درس زدم اما بهانه بود...دانشگاه هنوز به خسته کنندگی اوایل مهره.نه اتفاقی نه هیجانی و نه انگیزه ای.همه چیز در یک سکوت رسمی و یه فضای آکنده از هیچ ادامه داره.حس می کنم دارم تو این هیچ حل می شم.دارم همه ی ویژگی هامو تو این هیچ از دست می دم.خودمم دارم هیچ می شم...
اگه یه روز دیدی نیستم بدون که پشت هیچستانم!

+ به تاريخ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()