زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:روباهی بامدادان به سایه ی خود نگاهی انداخت و گفت:امروز ناهار یک شتر می خورم. و سراسر صبح را در پی شتر می گشت،اما در نیم روز باز سایه ی خود را دید و گفت:یک موش کافیست.              جبران خلیل جبران

روان شناس ها و روان پژوه های جینگیلی مستون می گن زندگی آدما رو افکارشون می سازه.این که چی کاره بشن، با کیا حشر و نشر داشته باشن و عاقبتشون چی بشه رو افکارشون تعیین می کنه.راستم می گن.با این اوصاف خدا به داد من برسه که از وقتی اومدم دانشگاه افکارم کوتاه و حقیر شده.برای برابری با اونایی که هیچ وقت ازشون خوشم نمی اومد به ناچار خم  شدم در حالی که من هیچ وقت اینو نخواستم و نمی خوام. اونایی که بزرگ و با عظمت به نظرم می اومدن  حالا حقیرن چون من مقیاسم رو کوچیک انتخاب کردم.من  دمدمی مزاج، سعی می کردم خودم رو با دم دستی ها وفق بدم .خیلی از آرزوهام این قدر آسون به دست می اومدن که عنوان آرزو براشون زیاد بود و من همه رو از دست دادم حیف! حالا دوست دارم رو نوک انگشتای پام وایستم و برم بالا تر یا یکی از بالا برام  دستشو دراز کنه یا طناب بندازه...

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥در ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()