زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

به نام خدا

پیش درآمد:خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره

 خونه ی مادر بزرگه حرفای تازه داره خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره 

 تیتراژ آغازین سریال خونه ی مادربزرگه

 

نمی دونم 4 سالم بود یا 3 سالم فقط می دونم که آبجی کوچیکه به دنیا نیومده بود.ما اگه بچه های خوبی بودیم 5 شنبه یا جمعه ها می رفتیم خونه ی مامان بزرگ اینا.اگه بچه های بدی هم بودیم می رفتیم چون حکایت، حکایت " به اسم موسی و به شکم عیسی" بود. من و آبجی بزرگه از سر کوچه می دویدیم که زودتر به زنگ و در و مامان بزرگی که پشتش بود برسیم. البته من به عنوان سیاهی لشکر و محض کم نیاوردن می دویدم چون قدم به زنگ نمی رسید.خونه ی مادربزرگ یه درب  یه لنگه کرم رنگ داشت و از درب ماشین رو خبری نبود.اگرم بود ماشینی نمی تونست از اون کوچه ی تنگ و اون سربالایی تیز بیاد تو . زنگ در از اون زنگای بلبلی بود. زهره رو نوک پاهاش می رفت و حسابی کش می اومد مثل اون مامانه توی شگفت انگیزها ، موندم چطوری  دوباره جمع می شد؟چهچهچهچه ! دوباره! چهچهچهچهچهچه!بازم!چهچهچهچهچه! بعد کیه گفتن کشدار مامان بزرگ از تو حیاط .بعد ماییم گفتن دوتایی ما.سلام و احوال پرسی، بعد مامان بزرگ می گفت :مامان و باباتون کجان؟ بعد ما می گفتیم : دارن می آن .ما می دویدیم تو و مامان بزرگ دم در  می ایستاد و به سرکوچه نگاه می کرد تا مامان و بابا بیان.اونا هم می رسیدن و با مامان بزرگ می رفتن تو. خونه ی مادربزرگه از اون خونه ها بود که دور تا دورش اتاق و در داره . اگه تابستون بود تو اتاق اولیه می نشستن که سایه بود.اگرم زمستون بود اتاق سومیه که حسابی آفتاب گیر بود. نهار هم  که همیشه در خدمت بودیم. بعد از نهار که همه می خوابیدن و چشم مامان رو دور می دیدیم با آبجی بزرگه که اون موقع اصلا بزرگ نبود تو حوض2 * 3 حیاط خیر سرمون شنا می کردیم.دلمون هم حسابی خوش بود که حوضی هست و آبی. فقط می تونستیم دراز بکشیم توش از بس کوچیک بود. ولی حداقل بود! یه حوض مستطیلی آبی  با فواره ی وسطش مثل همه ی حوضای قدیمی، ولی به چشم من و آبجی بزرگه ( که فضای سبزمون بالکن فسقلی و دودزده ی آپارتمان میدون انقلاب بود) دریا می اومد. بعد خودمون رو با چادر نماز مامان بزرگ خشک می کردیم و لباسا رو می پوشیدیم. اون ور حیاط یه راهروی تاریک بود که می رفت پشت بوم.وای که چه پشت بومی! قسمت اکشن ماجرا! من و آبجی بزرگه یواشکی می رفتیم و کوچه های اطراف و گل دسته و گنبد مسجد محل و خونه ی همسایه ها رو دید می زدیم( این کار رو تو آپارتمان ی میدون انقلاب هم می شد انجام داد،یادمه یکی از همسایه ها که دستشوییش تو حیاط بود یه بار در دستشویی رو نبسته بود و بساط خنده ی یه ماه ما شد). راه رفتن روی لبه های بدون حفاظ پشت بوم کلی هیجان داشت.اگه می افتادیم پایین مثل گوشت کوبیده پخش می شدیم.وقتی روی پشت بومش ولو می شد خورشید، قیرگونی های سقف آب می شد و مثل  اون مرده( که مثل شکل پرینت توی فلوچارت بود) که پلنگ صورتی سر راهش چسب می ریخت ما هم عین خر تو قیر می موندیم. بعد با بدبختی از پله های کج و کوله می اومدیم پایین و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده خودمون رو کنار مامان به خواب می زدیم. مامان بزرگ وقتی بیدار می شد از روی همون دم پایی های کوچولوی جلوبسته و پشت باز قیری و سیاه مچمون رو می گرفت.

کنار راهروی پشت بوم یه انباری خیلی تاریک بود . مامان بزرگ تو اون انباری خانواده ی ماکیان متشکل از مرغ و خروس و چند تا جوجه داشت که ما خیلی کم زیارتشون می کردیم و مثل سریال خونه ی مادر بزرگه جزو کاراکترای اصلی نبودن.آخه ما از بس دنبالشون می کردیم عاصی می شدن طفلکا. مامان بزرگ هم از ترس ما تو همون انباری بهشون غذا می داد. الان اصلا درک نمی کنم که واسه چی ما این قدر دنبال اون بدبختا می دویدیم.که چی؟؟؟تازه مامان بزرگ کلی خالی می بست که خروسه ، خروس جنگیه و اگه نزدیک خانوادش برین می پره و چشمتونو در میاره. فکر کنم بدش هم نمی اومد که خروس جنگی باشه! از بس ما شرور بودیم.خلاصه انباری جز خانواده ی ماکیان چیزای جالب دیگه هم داشت. وسائل قدیمی،میزی که خاله طاهره پشتش خر زده بود و دکتر شده بود ،کتاباش، اسباب بازی های دایی حمید، میل و کباده و تخته شنای دایی رضا، بعضی وقتا هم که بچه های خوبی بودیم می شد میدون جنگ دایی حمید. دایی حمید یه تانک درست کرده بود که هنوزم نفهمیدم مکانیسیمش چی به چی بود.گوگرد سر کبریتا رو می کند می ذاشت تو لولش و بعد تانکه شلیک می کرد سمت در و دیوار. اون آخرا دیوار سیمانی انباری پر نقطه های سیاه کوچولو شده بود .خب بچه ی حلال زاده به داییش می ره!

ادامه دارد...

+ به تاريخ چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()