زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:   یه روز یه خونه ای بود که تابستونا روی پشت بومش ولو می شد خورشید

                  درخت انجیر پیری که توی باغ بود تموم کودکی های منو می دید                                      فرامرز اصلانی

 

تو حیاط خونه ی مادربزرگه  5 تا باغچه ی کوچولو بود. دو تاش سمت انباری بود که جز چند تا نهال بی خاصیت چیز جالب توجهی نداشت و فقط به درد همون خانواده ی ماکیان می خورد که عین احمقا توش نوک بزنن.دو تاش پای ستون ایوان بود که بهارا گلای شیپوری بنفش می پیچیدن دور ستونا و تا پشت بوم می رفتن بالا.خیلی محشر بودن.تقریبا یکی از عقده های من که به زودی سر باز می کنه اینه که مامان بزرگ نمی ذاشت با اونا مثل پرین توی باخانمان واسه خودم تاج گل درست کنم. حالا اگه معتاد شدم بدونید قضیه از کجا آب می خوره! شاه و سلطان باغچه های حیاط، باغچه ی نزدیک در بود که توش دو تا درخت حیاتی و استراتژیک داشت. یکی درخت انار که اناراش هنوز به جایی نرسیده توسط من و آبجی بزرگه معدوم می شدن و دیگری درخت انجیر پیر و با ابهت. انجیر پیر خم شده بود یعنی بهتر بگم دراز کش کف حیاط ولو بود.این که چه بلایی سرش اومده بود به سن من قد نمی ده ولی تا اونجا که یادمه می گفتن ریشه هاش پوسیده و با یه باد شدید زرتش قمسول شده بود. ولی کماکان مثل سرهنگای بازنشسته ی جنگ  دست از قدرت نمایی بر نمی داشت.هر بهار برگ سبز می کرد و انجیر های درشت و شیرین می داد. خمیدگی  عجیبی که داشت اونو به یه اسباب بازی برای من و آبجی بزرگه تبدیل کرده بود. می شستیم پشتش و اونم مثل یه اسب تیزروی واقعی  اصلا راه نمی رفت!این اصلا مهم نبود چون اون موقع همه چی بازی بود! هیچی مثل الان جدی نبود.هیچی مثل الان سخت نبود.هیچی مثل الان واقعی نبود...

غروبا مامان بزرگ به حیاط و باغچه ها آب می پاشید و تو ایوون فرش و پشتی می ذاشت. می شستیم اون جا و چایی و میوه می خوردیم. بعدش با مامان بزرگ می رفتیم مسجد. البته بیش تر وقتا آبجی بزرگه نمی اومد و من برای این که خودمو واسه مامان بزرگ لوس بکنم می رفتم.البته بعضی وقتا که  بر می گشتم می دیدم دایی حمید آبجی بزرگه رو برده پارک و براش مارماری خریده. مارماری مثل پاستیل های سوسولی امروزه بود منتها مثل مار، بسته بندی درست درمونی هم نداشت.خلاصه جدال دین و دنیا می شد دیگه. ولی خب آبجی بزرگه نهایتا اپسیلونی از مارماری شو بهم می داد و دوباره بازی می کردیم.شب هم خودمون رو به خواب می زدیم تا مامان و بابا راضی بشن شب اونجا بخوابیم.یه بار یادمه صبح از خواب بیدار شدم و دیدم دور ناخن انگشت کوچیکم پلاستیک پیچیده.با ترس پلاستیکه رو کندم و دیدم زیرش گل و شله. پاشدم گله رو شستم دیدم ناخنم نارنجی پر رنگ شده. در واقع حنایی! اولین آشنایی من با حنا بود.نگو مامان بزرگ صبح زود پاشده و روی سرش حنا گذاشته و روی ناخن من هم گذاشته بود.ازش پرسیدم واسه چی رو سرت حنا می ذاری؟ گفت هم ثواب داره و هم موها رو نرم می کنه! من حسابی برام جالب بود. به ناخنمو که می دیدم انگار داشتم به یه معجزه نگاه می کردم! یادش بخیر...

الان از اون خونه و اون کوچه ی سربالایی خبری نیست. خونه هه صاف و صوف شد و یه مجتمع آپارتمانی ازش در اومد.کوچه رو هم شهرداری صاف و صوف کرد. بقالی اون جا هم  سوپر مارکته و جای مارماری پاستیل می فروشه. ما هم بزرگ شدیم و عید به عید هم با اکراه می ریم پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ...

یا حق

 

 

+ به تاريخ سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥در ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()