زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

اولین بار: 1 سال پیش بود.تو اتوبوس نشسته بودم و داشتم از مدرسه بر می گشتم. بعد آریاشهر با مامانش در حالی که یه جوجه اردک زرد رو تو یه کیسه فریزر دستش گرفته بود سوار شدن.انگار از جوجه اردکه می ترسید.در نگاه اول فهمیدم مثل بقیه نیست...

دومین بار:6 ماه پیش داشتیم کاتا کار می کردیم ،در حالی که دست یه بچه ی دو سه ساله رو گرفته بود یه کاره اومد تو زمین. سن سی ازش پرسید: کلاس داری؟ گفت :نه خاله اومدم نگاه کنم. یهو بچه هه پاشد و دوید.اونم رفت دنبالش...

سومین بار: 1 ماه پیش بود.اون روز کلاس نداشتم و مونده بودم خونه.صدای زنگ در اومد.نگاه کردم دیدم خودشه.با ما چه کار داشت؟ گوشی و برداشتم و فقط گوش کردم.صدای چهار پنج نفر از خانومای همسایه می اومد که می گفتن زنگو اشتباه زدی.بی چاره زنگ همه رو زده بود و سراغ مریم رو می گرفت.به همه هم می گفت خاله! همه ی خاله ها هم نمی دونستن چون اون موقع تو ساختمون ما کسی کسی رو نمیشناخت(هنوزم نمی شناسه).رفت وسط کوچه و مریم رو صدا کرد.انگار از پنجره داشت با یکی حرف می زد. صدای یه مرد  می اومد: "مریم نیست .با مامانش رفته ختم. بیا بالا " در براش باز شد و رفت بالا. من نا خودآگاه نگران شدم.در آپارتمان رو باز کردم تا صداشونو بشنوم .ترسیدم، وقتی مریم و مامانش نیستن و در این قدر دیر باز می شه لابد اون مرد تنهاست.چرا بهش گفت بیا بالا؟   ته دلم داشتم براش دعا می کردم.رسید دم آپارتمانشون.گفت:"سلام عمو.مریم کجا رفته؟"    مرد گفت:"با مامانش رفته ختم"     پرسید :"کی میاد؟"  مرد گفت:" معلوم نیست ."  گفت:" باشه عمو.من می رم.بهش بگین من اومدم باهاش بازی کنم"   مرد گفت:" باشه ، خداحافظ"      وقتی صدای پایین اومدنشو شنیدم نفس راحتی کشیدم و در رو بستم.

فعلا آخرین بار:خسته و لهیده تو اتوبوس نشسته بودم.ایستگاه بعد آریاشهر با دو تا دختر سوار شد.طرز لباس پوشیدنش کاملا فرق کرده بود.سابقا لباسهای تو خونه ای یا مانتو مدرسه های گشاد می پوشید.اما این بار مثل همه ی دخترای نوجوون مانتوی تنگ مشکی با شال بته جقه ای پوشیده بود.رو صورت و لبش پر از جای زخم بود.یکی از دخترا صداش زد:"طوبی،خوابت نبره..." چه جالب.اسم آشنای نا آشنای من طوباست!

طوبی،یه عقب مونده ی ذهنی که هر چی بهش می دن باید بپوشه،هر چی می خورن باید بخوره، هر جا می رن باید بره...به جثه اش می خوره پونزده شونزده سالش باشه اما هم بازی هاش ماکسیمم 5 سالشونه.

آیا باید برای طوبی دل سوزوند یا اون فکر می کنه زندگی یعنی همین؟چه می دونم! به این می گن جهل مرکب، هر کس که نداند و نداند که نداند.شایدم طوبی می فهمه و رنج می بره...

+ به تاريخ چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()