زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد: دل از نامهربانی ها غمینه       چرا رسم زمونه این چنینه؟            باباطاهر عریان

 

توی ده شلمرود ununoctium تک و تنها بود.نه قلقلی نه فلفلی نه مرغ زرد کاکلی...بعد ده پر از آدم شد.اونایی که رفته بودن شهر ،برگشتن.یه عده هم تازه به ده مهاجرت کردن. تو این هاگیر واگیر یه غریبه به صغری بیگم تازه وارد ، تهمت زد. صغری بیگم شب و روز کارش شده بود ناله و سودا که آبروم رفت و سکه یه پول شدم. یکی می  گفت: راست می گه  یکی می گفت :نه، داره بازارگرمی می کنه.صغری بیگم برای این که  همه ماستشونو کیسه کنن رفت پیش کدخدا به عرض و عرض کشی! حالا زورش به کی رسید؟4 تا مهاجر بی گناه ! کدخدا مهاجرا رو خواست و از کدخدا اصرار و از اون بدبختا انکار.آخرش کدخدا از هر کدومشون سبیل و از یکیشون تار گیسو گرو گرفت تا دیگه از این غلطا نکنن.ولی اونا که کاری نکرده بودن؟؟؟؟؟ بعد این ماجرا ده خلوت شد.شاید از ترس ،شایدم از نفرت.ترس از چماق به دست های کدخدا و نفرت از نامردمی ها و خفقان ده...فکر کنم دوباره توی ده شلمرود ununoctium تک و تنها شه!!!

 

 

 

 

+ به تاريخ پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()