زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

 پوستم بدجوری برام تنگ شده. یک ساعت هم نمی تونه جنبیدن و تحرک منو طاقت بیاره چه برسه به چند روز.پارسال همین موقع ها داشتم درس می خوندم.حس کسی رو داشتم که باید دو تا تاسو بندازه تو یه قوطی دربسته و  تا 5 ماه حق باز کردن در قوطی و دیدن تاسا رو نداره.امسال هم دارم در س می خونم.احتمالا سال دیگه و سال دیگه و سال بعدش هم...اما دیگه حرفی از تاس در میون نیست.تو سالی که گذشت چیز زیادی عوض نشد.مدرسه شد دانشگاه،دبیر شد استاد،ناظم شد کمیته انضباطی،دفتر شد آموزش، رفیق شد دوست،دوست شد هم کلاسی، بغل دستی شد ... راستی بغل دستی چی شد؟؟؟من هر دفعه پیش یکی می شینم!!! من هم از قید و بندای مدرسه آزاد شدم. نه! امسال زیاد با پارسال فرقی نداره.پوستم تنگ شده اما اشتیاقی به انداختنش ندارم.می ترسم پوست جدیدم  بهم نیاد یا بهش عادت نکنم.اصلا شاید این  پوست، آخرین پوستم باشه...

+ به تاريخ سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()