پیش درآمد:دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد واندر آن دایره سرگشته ی پابرجا بود حضرت حافظ
چند وقته یه سری اتفاقات زنجیری(قتل که نه،از اون خوشایند تر،مثل یه دسته قاصدک که با باد می آن به طرفت ) در فضای سه بعدی زندگی من می افته.نمی تونم توصیفش کنم.آروم مثل برخورد انگشت شست و سبابه رنگی مثل پیرهن دختر کردی که تو دامنه ی بیستون می خرامه.فقط همینو بدون : دیگه تابع ثابت نیستم! صعودی شدم! راست دماغمو می گیرم و می رم به سمت بی نهایت! مشتق اول و دومم مثبت شده و مثل دو دست دعا نگاهم به آسمونه. قدرمطلق نیستم که بخوام یهو برم به اوج و یهو بیفتم تو حضیض...ناپیوسته نیستم که وسط درد و بدبختی یهو شیرجه بزنم تو سلامت وخوشبختی!خدایا منو تا بی نهایت ندیده و نشناخته همین طوری ببر...