زیر شمشیر غمش رقص کنان بمانید که من رفتم

 

 

 

 

پیش درآمد:نقش پرداز جان چون به جنونم نگریست 

                گفت:ویرانه به سودای تو تنگ است هنوز        اقبال لاهوری

یکی بود یکی نبود. زن و شوهری بودن که اجاقشون کور مونده بود و غصه می خوردن.یه روز یه درویش گرسنه از توی کوچه رد می شد و مدح می خوند.زن صداشو شنید،یه نون تازه داد بهش.درویش سرشو به آسمون کرد و گفت:خدا مراد دلتو بده! و مرغ آمین تو آسمونا گفت:آمین! و نه ماه و نه روز و نه ساعت بعد خدا به زن یه دختر زیبا داد.سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد.یه روز که با پدر و مادرش تو شهر می چرخید از پشت دیوار یه باغ بزرگ شنید که کسی صداش می زنه.از لای در باغ سرک کشید اما کسیو ندید.رفت توی باغ، یهو در پشت سرش بسته شد و انگاری دری در کار نبوده! پدر و مادرش خیلی تلاش کردن اما فایده نداشت.دست آخر دختر گفت:شاید قسمتم بوده که این جا تنهایی بکشم و عصای پیریتون نباشم!منو بذارین و برین.خدای منم کریمه...

دخترک تو باغ گشتی زد، انگار همه جا گرد مرده پاشیده بودن.داخل عمارت شد و تو اتاقا سرک کشید.تو اتاق آخری بستر پر زرق و برقی دید که یه جوون رعنا توش خوابیده بود.جلو رفت تا  ازش راه نجاتو بپرسه،دید تو قلبش چهل تا سوزن فرو کردن. کنار بستر یه طومار بود:من شاهزاده خانوم ناکجاآباد شازده رو که به عشق من بها نداد طلسم کردم.تنها علاجش اینه که یکی هر روز این وردا رو با اشک چشم و خون دل بالای سرش زمزمه کنه و و فقط روزی یه بادوم بخوره تا یکی از سوزنا از قلب شازده بیرون بیفته.دخترک مهربون کارش شده بود ورد خوندن و اشک ریختن.روزها گذشت و تنهایی امون دخترک رو بریده بود. به یاد پدر و مادرش به دیوار باغ تکیه داد.از کوچه صدای زنگ کاروان کولیا می اومد.صدا زد:کولیا! یه پیرزن کولی جواب داد:چی می خوای؟ دختر یه نعلبکی طلا انداخت اون ور دیوار و گفت:یه هم زبون. پیرزن کولی یه دخترکولی رو با طناب فرستاد اون ور دیوار.دخترکولی همش می خورد و می خوابید و دست به سیاه و سفید نمی زد.فقط  وقتی از جاش بلند می شد که دخترک می رفت تو اتاق شازده و پشت در فال گوش وامی ستاد.سی و نه روز گذشت.صبح روز چهلم دخترک خوشحال و خندون از خواب پاشد و عمارتو تمیز کرد.برگای زرد باغو جارو کرد.آب حوضو کشید و فواره ها رو باز کرد...دم ظهر بادومشو خورد و نشست که نفسی تازه کنه که خواب اونو با خودش برد.دخترکولی تا چشش دخترکو دور دید رفت تو اتاق شازده و وردارو خوند و اشک تمساح ریخت.سوزن چهلم افتاد و یهو شازده از خواب پرید و دختر کولی رو بغل کرد و بوسید.القصه دختر کولی شد خانوم خونه و دخترک شد کلفت،دلش شکسته بود اما دم بر نمی آورد.تازه اگه چیزی می گفت جوون باور نمی کرد.باز تکیه داد به دیوار باغ و و صدای زنگ کاروان کولیا اومد.داد زد:کولیا! پیرزن کولی گفت:چی می خوای؟ دخترک یه نعلبکی طلا براش انداخت و گفت:سنگ صبور! پیرزن کولی سنگ صبور رو انداخت.چی بگم از سنگ صبور که یه سنگ ساده نیست.بیش تر از چهل شب طاقت شنیدن درد دلاتو نداره و شب چهلم با جادوش کاری می کنه که دلت می ترکه و می میری.دخترک عصرا تو پستو می نشست و سنگو می ذاشت جلوش و قصه ی زندگیشو تعریف می کرد و آخرش می گفت:آه ای سنگ صبور،تو صبور و من صبور،پس یا تو بترک یا من می ترکم...روزها گذشت و دو سه روزی بیش تر به روز چهلم نمونده بود.دخترکولی مدام بیهوده از دخترک پیش شازده شکایت می برد.شازده واسه خوش آمد دختر کولی، رفت دخترک رو کتک بزنه.دم پستو که رسید شنید دخترک داره با یکی حرف می زنه.فالگوش وایساد و همه چیو فهمید.از غصش می خواست بره سر دخترکولی رو گوش تا گوش ببره.قدم زنون رفت توی باغ.کنار دیوار صدای درویشیو شنید که می گفت: علاج همه چیو می دونم.شازده پرسید:درویش علاج درد من چیه؟درویش گفت:فردا روز چهلمه.وقتی دخترک به سنگ گفت یا تو بترک یا من می ترکم سریع بپر تو پستو و محکم ازکمر دخترک بگیر و به سنگ بگو تو بترک! وگرنه دل دخترک می ترکه.فرداش دخترک واسه بار چهلم غصه بدبختیشو تعریف کرد و آخر گفت: آه ای سنگ صبور،تو صبور و من صبور،پس یا تو بترک یا من می ترکم... و شازده پرید تو پستو و از کمر دخترک گرفت و به سنگ گفت:تو بترک.سنگ با صدای وحشتناکی ترکید و یه قطره خون ازش چکید.شازده دست و روی دخترک رو بوسید و پی پدرو مادرش فرستادو هفت شب جشن و شادی برپا کرد و دخترک به عشقش رسید.گیس دخترکولی رو بستن به دم قاطر چموش و فرستادنش تو بیابون و صد تیکه شد و به سزای عملش رسید.قصه ی منم به سر رسید.پشت پستوی من شازده ای نیست.پس من می ترکم...

+ به تاريخ دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦در ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ  به قلم ununoctium  نظرات ديگران ()