پیش درآمد:خودتان آن فصل از کتاب "صد سال تنهایی" آقای مارکز ،که طاعون بی خوابی در ماکوندو شایع می شود را بخوانید.
روان شناسا به شما و روان پزشکا به من توصیه می کنن که اگه خوابتون نمی آد،جای خوابتون رو با بی خوابی آلوده نکنید.من از شمردن خش خش جاروی رفتگر خسته شدم و از مقایسه ی اشرفی اصفهانی در شب با یه خیابون فرعی و پرت در روز.آبجی کوچیکه تو خواب می گه:چرا من؟ من هم که حواس ندارم می گم:چی؟ بعد آبجی بزرگه می آد دم اتاق و می گه: ننی *، تو هم خوابت نبرده؟ من یه لیست از چهل تا مومن می خوام که تو نماز شب دعاشون کنم.
می گم:منو چهل بار دعا کن!
می گه : نه بابا از کی مومن شدی؟
می خوام بگم :از وقتی که فاف خریدم!!!!(یادته؟) ولی می گم: پس برو اسم هر چی کلم به سره بنویس!
راحتم نمی ذاره.
می گم:مندلیف،پاستور، ویکتور هوگو،ژان وال ژان (این آخری احتیاجی به دعا نداره)...
حالا دیگه راحتم می ذاره.فکر کنم بی خیال نماز شب شد.یاد فردا می افتم.لباسام چروکه و کفشم خاکیه(خاکم کفشیه، منصفانه تره!).قیافه م هم که احتمالا مثل مرده ی شب چهارشنبه ست...آبجی بزرگه دوباره می آد.
می گه:ننی ،من گشنمه تو چی؟
می گم:منم بدم نیم آد یه چیزی بخورم.
طبیعتا این منم که باید خوردنی گیر بیارم.تو جاپنیری چند ورقه کالباس هست و تو جانونی هم نون سنگکی که با اولین خم شدن تیکه تیکه می شه.با هم نیمه شبانه(مثل عصرانه) می خوریم.
دوباره خوابیدن رو امتحان می کنم...
* بچه لوسای یانکی به مادربزرگ می گن "ننی".آبجی بزرگه هم به من می گه چون معتقده خیلی غر می زنم.