﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>Autocritique خودضایع کنی  نوشتاری</title>
    <description>من هنوز می نویسم پس کماکان هستم!</description>
    <link>http://ununoctium.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ununoctium</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 20 Oct 2010 17:39:33 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تعطیل .تعطیل . تا روز قیامت_پست آخر</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چون&lt;/strong&gt; این روزها تعداد خوانندگانی که مرا می شناسند بیش تر از آنهایی که مرا نمی شناسند شده.پیش چه کسانی خودم را ضایع&amp;nbsp; کنم؟چرا از خودم برای آنهایی که نباید و نشاید، آتو خیرات کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چون&lt;/strong&gt; مسئولین سایت پرشین بلاگ ،نام واقعی و شماره تلفن مرا می دانند و اگر یک وقت حرف بی تربیتی بزنم به طرفه العینی یکی می آید و در دهانم فلفل می ریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چون های دیگر &lt;/strong&gt;را فرامرز اصلانی برایتان &lt;strong&gt;&lt;a title="فرامرز زبان من است" href="http://ununoctium.persiangig.com/audio/08%20Khasteh.mp3" target="_blank"&gt;شرح می دهد&lt;/a&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وبلاگ را پاک نمی کنم چون صندوق خانه و قدمتش را دوست دارم.هنوز از پاک کردن وبلاگ قبلیم مثل سگ ِ پشیمان زوزه می کشم.از شما چه پنهان به این که&amp;nbsp; وبلاگ جانم پنج سالش است و به این که در روزگاری که یک عده اول ایمیلشان سه تا دبلیو می نوشتند من بلاگر بودم ، غره هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این ها را گفتم که بگویید چه آدم مزخرفی بود و اصلا چه بهتر که گورش را گم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بفرمایید نان فطیر و شراب، از دهن می افتد گوشت و خون من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پایان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/194</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5710956</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5710956</guid>
      <pubDate>Wed, 20 Oct 2010 17:39:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادداشت مناسبتی</title>
      <description>&lt;p&gt;از سال دوم دانشگاه ، اول مهر دیگر برایم کشک و پشمی نیست .شیفت پیدا کرده به نزدیک ترین شنبه به ٢٠ شهریور.شب قبلش تمام اهل خانه را قسم می دهم که صبح بیدارم کنند وگرنه بدبخت می شوم .باید بروم به گندهایی که توسط آموزش کل و آموزش دانشکده و گروه الکترونیک و حتی شخص شخیص من به انتخاب واحدم زده شده ماله بکشم.علاوه بر اینها کلاسی هم هست و استادی و حضور-غیابی و قلل علم و معرفتی...دوباره سلام می کنم به بنر های بزرگ ِ بیگ برادر که همیشه برایشان بودجه هست اما برای تجهیز آزمایشگاه ها نه ، به کارمند آموزش که بند نافش را با گزنه بریدند، به سرفصل ها و بارم بندی رو تخته ، به بوی روغن سوخته ی بوفه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا شما با خواندن این سطور&amp;nbsp; بمب انگیزه می شوید و حتی اگر دانشجو/آموز نباشید باز می خواهید قلل علم و معرفت را چهار تا چهار تا فتح کنید.مواظب خشتکتان باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا تا پنج بشمارید و از خواب بیدار شوید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/193</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5614739</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5614739</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Sep 2010 05:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سنگ.صبر.لعل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;یک- بسیار گرسنه ام.آرزو می کنم دیگر مهمان تازه ای نرسد تا مجبور نباشم به احترامش برخیزم. او و عروسش می آیند و کنار من می نشینند ، شاید هم روی من . مانتوام زیرش مانده اما عکس العملی نشان نمی دهم چون جز بالا و پایین بردن قاشق و جوییدن، تحرک خاصی نخواهم داشت. بلند بلند می خواند:اللهم لک صمنا...عروسش خرمایی بر می دارد تا به دهان بگذارد. او با آهنگ تذکر می گوید:اللهم لک صمناااا!(یعنی این را بخوان بعد افطار کن)عروس ،خجل می گوید:تو دلم خوندم مادر جان. یاد مراسم عروسیش می افتم.من و خانم های فامیلم دور میز بزرگی نشسته بودیم و بر بر به هم نگاه می کردیم. نه آهنگی در کار بود و نه رقص و شوری. مادرشوهر ممنوع کرده بود.عروس آمد و کنارمان نشست.چشم مادرشوهر را دور دیدیم و روی میز کوبیدیم و خواندیم :عروس باید برقصه... از خدا خواسته بلند شد . تا آمد دست و پایی تکان بدهد ، مادرشوهر از دور صحنه را دید و به سمت میز ما قل خورد:نداشتیماااااااااا!! گفتیم :بگذار برقصد.طفلک دلش می خواهد...زیر لب گفت:دلش بخورد به طاق تنور! در اثر شوک ناشی از این یادآوری سس را روی سفره می ریزم.خم می شوم تا دستم به دستمال وسط سفره برسد.جرررررررررررررررررررررر!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;دو - این روزها از سر ناچاری با دایل آپ وصل می شوم.بگذریم که طبق عادت دیرین چندین بار یادم رفت دیسکانکت کنم و تلفن اشغال ماند.دایل آپ سراسر بدی است اما برای من یک خوبی دارد: در خلال لود شدن صفحات ، ای بوک هایی که سابقا دانلود کرده بودم - باشد برای روز مبادا- را می خوانم.مثلا همین الان صفحه ی 13 کتاب آرش نوشته ی بهرام بیضایی را تمام شد.این صفحه را هم از کتاب قبلی کندم که به شما ثابت کنم چقدر فرهیخته می باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;img src="http://ununoctium.persiangig.com/image/re.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;سه- از قول پیامبر(ص) خواندم : من عشق فکتم وعفّ فمات فهو شهید.یعنی عاشقی که عشق خود را بپوشاند و پاک&amp;zwnj;دامنی ورزد و بدان سبب بمیرد، شهید است.عباس معروفی هم در سمفونی مردگانش نواخته: وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست.چون نمی تواند به هیچ کس جز همان آدم بگوید که چه حسی دارد ...این دو را که کنار هم بگذاری ، چندین و چند نمونه ی عینی هم از خاطرت بگذرد گریه ات نمی گیرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عید فطر و تعطیلاتش گوارای وجود&amp;nbsp;روزه داران و روزه نداران باد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/191</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5548782</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5548782</guid>
      <pubDate>Wed, 08 Sep 2010 22:57:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حاج حانمی که منم</title>
      <description>&lt;p&gt;ماه رمضان که می شود بعضی خوراکی ها در خانه ی ما مهجور می مانند.دلیلش این است که بعد افطار آنقدر می لمبانیم که جایی برای آنها نیست.راستی ما روزه می گیریم و از این بابت خوشحالیم.لابد الان می گویید به ما چه یا مبارک ننجونتان باشد.این را خاطر نشان کردم که به سهم خودم در مقابل موج روزه ستیزی که اخیرا در بلاگ ها راه افتاده مقاومت کنم.یخچال پر از میوه هایی است که دارند غیرقابل مصرف می شوند.در این روزگار که یک شبه آدم های محترم کارتن خواب می شوند نمی توانم این همه اسراف را در خانه ی مان ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آلو ها و انگورها را در مخلوط کن می ریزم و بعد از صافی ردشان می کنم.مخلوط به دست آمده را در قابلمه می ریزم تا بجوشد.اگر این کار را نکنم هم درست و حسابی ترش نمی شود هم کپک می زند.نصف قاشق نمک در آن هم می زنم و می گذارم سرد شود.در این مدت روی پنیری که در جاپنیری مانده آب جوش می ریزم و به آن پونه ی خشک شده می زنم که طعمش را بهتر کند.بویش می شود عین پنیر بزی که خانم ش از تریدر جوز برایم خرید.خیارها را پوست می کنم و ریز می کنم.یک مقدارش را در ماست می ریزم و باقی را در آبغوره لالا می دهم که با سحری بخوریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محتویات قابلمه را در دو سینی&amp;nbsp;می ریزم و با قاشق صافش می کنم.رویشان دستمال پهن می کنم و می گذارم در بالکن تا خشک شود&amp;nbsp;.حالا لواشکِ دست افشان آماده است.&amp;nbsp;دارم به این فکر می کنم که چقدر ماه و خودکفا هستم و شوهر آینده ام را به یک سال نکشیده حاجی می کنم.البته این ضرب المثل است و ترجیح می دهم سر سال مدل ماشینش را بالا ببرم نه اینکه مثل بعضی ها گوساله برود مکه و گاو برگردد.مکه رفتن بصیرتی می خواهد که با یک سال زندگی حتی با انسان فرهیخته ای چون من هم به دست نمی آید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/190</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5448316</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5448316</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Aug 2010 18:52:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در گوش من</title>
      <description>&lt;p&gt;بی خود خواب موندی.** نشو!پاشو بیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه اینم جائه پیدا کردین؟با این شیب که ما قل می خوریم می افتیم تو رودخونه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی زحمت جوجه ها رو یه جوری سیخ بگیر که رو آتیش با سیخ نچرخه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوغ تو شیشه...باورم نمی شه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیر کردی دیگه نمی تونم منتظرت باشم.شاید از آتلیه بیایم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم با بی آر تی برید زودتر می رسید ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردوسی پیاده شو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانم این چه وقت اومدنه؟درای سالن رو بستیم.به هیچ وجه نمی شه برید تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثکه خیلی دوست دارید برنامه رو ببینید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواهش می کنم.برید داخل تا دیر نشده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گوشیتم روی اینا بود دیگه.نمی دم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا پارک پردیسان؟٧تومن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیاین سمت برج میلاد مارو می بینید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میای با ما فوتبال بازی کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازم الویه بخور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;این ادای کی بود درآوردی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو هم که همیشه خدا می خوای بری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگیر بخواب که فردا طبق معمول صبحونه و ناهارو یکی نکنی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/189</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5423705</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5423705</guid>
      <pubDate>Tue, 10 Aug 2010 12:46:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چراغ روضه را خاموش می کنم</title>
      <description>&lt;p&gt;چند روز که از اصل قضیه می گذرد تازه می فهمی چه خاکی به سرت شده. دلت می خواهد از عالم و آدم پنهان شوی و در کنج عزلت برای هر اتفاقی که می افتد علل ماورا الطبیعه بتراشی.شیطان در کامنتی پرسید:مامان به خاطر به هم خوردن عروسی شیون می کرد یا فوت مادر دامادجان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان را نمی دانم.خودم اما، بهتر است بگویم هر چهار!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول از همه دلم برای دامادجان می سوخت که آخرین بار سه سال پیش در فرودگاه از آغوش مادرش بیرون خزید . سنگ و بتن هم می فهمیدند که مادرش را خیلی ویژه دوست دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوم&amp;nbsp; خواهرم که بین امتحانات و اسباب کشی و تدریس و هزار کار دیگر لباس عروس امتحان می کرد و خرید می کرد و ذوق داشت و اکنون باید سنگ صبور مردش باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوم&amp;nbsp; مادرم که بعد از آن همه دوندگی در گرما و تحمل وسواس من دلش می خواست دخترش را شب عید عروس کند که...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارم مادر داماد جان که آرزوی دیدن پسرش به دلش ماند.لابد الان می گویید چه آدم مزخرفی هستم...قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند. دو سه بار بیش تر آن خانم را ندیدم که بخواهم حس خاصی به جز احترام نسبت به ایشان پیدا کنم.قبول کنید که رفتگان چیزی از رنج های دنیا را با خود نمی برند این ماییم که با مرگ آن ها ، هر کدام بار غمی بر دوش می کشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همه ی دوستان خوبی که تاسف و همدردی خود را به هر نحو ابراز کردند سپاسگزارم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/187</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5368180</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5368180</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Jul 2010 23:33:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خداااااااا چرا؟*</title>
      <description>&lt;p&gt;درست وقتی&amp;nbsp; کارهای آخر لیست را انجام دادیم ،کارت دعوت ها را پخش کردیم، با گل فروشی قرار داد بستیم، ، میوه&amp;nbsp; و شیرینی را سفارش دادیم،با قصاب هماهنگ کردیم که&amp;nbsp; جلوی پایشان گوسفند سر ببرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هفت صبح ِ دیروز:روحم که در عرش سیر می کرد با جیغ مامان به کالبدم کوبیده شد.جیغ هق هق جیغ.سرش را دربغلم گرفتم.مامان توروخدا همسایه ها خوابن.اما دلداری های خودم هم پس از مدتی به شیون تبدیل&amp;nbsp; شد.مادر داماد جان چند ساعت پیش فوت کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ده شب دیروز:آبجی بزرگه و داماد جان رسیدند.وانمود می کنیم اتفاقی نیفتاده.هیچ کس شهامت گفتننش را ندارد.بگذارهمین یک امشب به خاطر زندگی آمدگان ،مرگ رفتگان فراموش شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یازده صبح امروز: قبل از این که دامادجان به خانه ی پدریش -که سه سال است رنگ و بوی ساکنین و در و دیوارش را ندیده و نشنیده-برسد شوهر خواهرش این راز تلخ را برملا می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنج عصر امروز:باید به همه ی مهمان ها خبر بدهم که عروسی برگزار نخواهد شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*وقتی دامادجان خبر فوت مادرش را شنید مدام این سوال را فریاد می زد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/186</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5344312</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5344312</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Jul 2010 20:42:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیب بیب بی بیب بیب</title>
      <description>&lt;p&gt;+تاج و توراتون چه جوریه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_باید موهاتو ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+همینجوری نمی شه ببینم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_نه خانم دیگه.درار روسری تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+چیزه.راستش من عروس نیستم.خواهرشم.عروس خودش نمی تونه بیاد.من سفیر تام الاختیارشم یه جورایی.موهاش تا این جاس تقریبا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;این روزها به خاطر خواهر غایبم به امر خطیر و پراسترس عروس نمایی مشغولم.حالم بد شد از بس عکس عروس های ملوس با آرایش های جورواجور و فیلم های مصنوعی&amp;nbsp; عاشقان خسته را دیدم.آن هم در این گرمای تموز که خر تب می کند.حالا این ها به کنار،احساس مسئولیتش آدم را خفه می کند.عزیزان برای تاکید بیش تر می گویند:فکر کن عروسی خودت است. غافل از این که من ده برابر عروسی خودم حرص می خورم.نکند خواهرم را خوشگل درست نکنند،دامادجان خوشش نیاید،عکس ها شیک نشود،فلانی بگوید فلان چیز...خدایا، پنج هزار فرشته نمی خواهم یکی دو تا بفرست با هم هم فکری کنیم.مرسی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;=چه شعری رو برای کارت می پسندید عروس خانم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;+ از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/185</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5294935</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5294935</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Jul 2010 18:52:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بزن بزن که داری خوب می زنی</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی دانم دختر همسایه را چه می شود که&amp;nbsp; عاشقانه ترین ملودی ها را می نوازد.چهل و پنج دقیقه است که خودکارم را زمین گذاشته ام و&amp;nbsp; فقط گوش می دهم.چه می دانم؟لابد دوست پسرش به او گفته: تو شعر ناب زندگی من هستی یا یک چیزی در همین مایه ها...و حالا دارد تمام حسش روی کلاویه های پیانو&amp;nbsp; می ریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دارم فکر می کنم من به این جمله چه عکس العملی نشان می دهم؟ احتمالا طرف را می بندم به یکی از همین دکل هایی که داشتم طراحی می کردم و قلقلکش می دهم.کلا دختر همسایه خیلی با من فرق می کند.موسیقی می خواند، لباس های جینگول بلای هنری می پوشد.کفش های پاشنه دار و دخترانه حتی.اما من چی؟موی بلند روی سیاه...چون ٢۴/٧ در خط خانه- دانشگاه کار می کنم کفش پاشنه دار و روسری برایم محلی از اعراب ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب به خاطر پروژهایم نخوابیدم.حالا روی میز تحریرم پر از چرک نویس و پوست تخمه است.نمی دانم دانشجو های موسیقی به جای پروژه چه دارند که مثل ما جان بکنند؟لابد او وقتی دلش تخمه می خواهد به اندازه سه چهار تا می ریزد در یک کاسه کوچک چینی که لبه ی طلایی دارد و دانه دانه پوست می کند.پوستش را هم داخل یک پیش دستی با همان مشخصات می ریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کنم اگر دختری داشته باشم با پس گردنی می فرستمش موسیقی بخواند که مثل مامانش احساس غبن نکند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/184</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5253215</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5253215</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Jul 2010 09:31:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بادبادک انداز</title>
      <description>&lt;p&gt;به درک که دیشب تا صبح در آن کتاب خانه ی کوفتی که مثل زیردریایی شب و روز نمی شناسد،خرخوانی کرده ام.الان باید وبلاگ را به روز کنم وگرنه حضرت&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;a href="http://shortdream.persianblog.ir/" target="_blank"&gt; "مهندس اینا"&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; دامت خوشتیپاته آبرو برای من نمی گذارد&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزرگترین اشتباه اخیر من(البته به جز نوشتن پست قبلی)خریدن بادبادک برای دخترخاله هایم بود.چرا که آن دو&amp;nbsp; از هواکردنش-بادبادک مد نظرم است- ناکام ماندند و در این روزهای فرجه که هر دقیقه اش هفتاد سال می ارزد دست به دامان من شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوبی ِ فرجه ها در این است که آدمی ترجیح می دهد ریش ریش های فرش را شانه کند ولی درس نخواند.مثلا من که در حالت عادی از این گونه پیک نیک ها می گریزم،در فرجه ها نظرم عوض می شود و بیش تر از اسیری که از انفرادی ِگوانتانامو ببرندش شهربازی، به من خوش می گذرد.خلاصه در عصر یک روز خیلی آفتابی به پارک پردیسان رفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن جا بادبادک هایی بود که به لحاظ تکنیک و پلت فرم حیثیت بادبادک های مارا زیر سوال برد .هم زمان که آن ها در عرش سیر می کردند ، ما هن و هن کنان می دویدیم که بادبادک هایمان از فرش تیک آف کند.به جز خاله ام که تخمه می شکست و به ما می خندید ، کلیه ی اعضای خانواده دویدند و دویدند اما دریغ از یک سانتی متر ارتفاع...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این بود خاطره ی پیک نیک ما.پایان&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ununoctium.persianblog.ir/post/183</link>
      <author>ununoctium</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=26157&amp;postID=5154380</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-26157.post-5154380</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Jun 2010 05:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
