پرش به دهه ی سوم

پیش درآمد:ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

                دودم به سر برآمد زین آتش نهانی      سعدی

روز قبل: تا می افتیم تو چمران دیالوگ همیشگی "بریم توچال باقالی بخوریم " رو به زبون میارم.با کمال تعجب به جای نق و نوق در ایستگاه یک ، جلوی یک تپه باقالی وایسادم که با غلافش در حال پخته شدن هستن!دیگه باقالی نمی خوام...آش رشته ی داغ  می خوریم و به تهرون هپلی نگاه می کنیم.خورشید رفت ، بارون اومد.

همان روز: دیگه حوصله ی لبخند زدن و تشکر کردن و ابراز هیجان رو ندارم.دوست دارم برم خونه ولی به زور منو می برن نادر... چلوکباب دلم می خواست نه فست فود! وا دموکراتا که شمایید! سه ثانیه یک بار هم می گین چرا ساکتی؟ غذا که تموم شد مثل کسی که از ببر بنگال بگریزه رفتم خونه. اون جا هم های و هوی و جیغ و ویغ بود....خدایا من چرا حوصله ندارم؟من می خوابم پس هستم.گوشت تلخ بازی در میارم پس هستم.

روز بعد:شیرین اومد که بوی آبجی بزرگه خونه رو پر کنه.اما شیرین بدون خواهرم مثل سینما بدون تخمه ست.باید ساکت بشینی و نگاه کنی!همین...گور بابای های و هوی بزن و برقص وقتی حسش نیست.همین که زودتر عطرش تو خونه پیچید ، بهترین هدیه است.

/ 25 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد آسیابانی

به روز شدم به ترتیب با: یک لینک. وصال یوسف و زلیخا و بالاخره آخرین قسمت « درباره ی ابونواس » که مدیونید اگر نخوانیدش. با احترام محمد آسیابانی

نصرا...خان

درود نصرا...خان بر شما فی الباب این قبیل روزنوشت ها نمی دانیم چه نظری می توانیم بدهیم ، چندانکه در حوزه ی شخصی قرار می گیرند و هرکس می تواند به سیاقی که می پسندد و از برای اش معنی دار است آن را مکتوب کند.چه بگوییم[خنثی]

امید یگانه

وقتی دلمون باقالی می خواد، آش رشته می خوریم... وقتی چلوکباب می خوایم، فست فودی میشیم... وقتی می خوایم بخوابیم، خونه پر از های و هوی و جیغ و ویغه! وقتی ... عجب دنیایی داریم...!![گل]

آ * ن * ت * ی * گ * و * ن * ه

وای خدا ... آش ... باقالی ... بام !!! بی حوصلگی های من هم توی زمستون گذشته با این سه تا سر شد !!! بد فرم خاطره شد ...

رضاپارسی پور

سلام دوست عزیز...بیا - باغ باران - گلشن راز منو بخوان و برو.ممنونتم.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]