خداااااااا چرا؟*

درست وقتی  کارهای آخر لیست را انجام دادیم ،کارت دعوت ها را پخش کردیم، با گل فروشی قرار داد بستیم، ، میوه  و شیرینی را سفارش دادیم،با قصاب هماهنگ کردیم که  جلوی پایشان گوسفند سر ببرد...

هفت صبح ِ دیروز:روحم که در عرش سیر می کرد با جیغ مامان به کالبدم کوبیده شد.جیغ هق هق جیغ.سرش را دربغلم گرفتم.مامان توروخدا همسایه ها خوابن.اما دلداری های خودم هم پس از مدتی به شیون تبدیل  شد.مادر داماد جان چند ساعت پیش فوت کرده بود.

ده شب دیروز:آبجی بزرگه و داماد جان رسیدند.وانمود می کنیم اتفاقی نیفتاده.هیچ کس شهامت گفتننش را ندارد.بگذارهمین یک امشب به خاطر زندگی آمدگان ،مرگ رفتگان فراموش شود.

یازده صبح امروز: قبل از این که دامادجان به خانه ی پدریش -که سه سال است رنگ و بوی ساکنین و در و دیوارش را ندیده و نشنیده-برسد شوهر خواهرش این راز تلخ را برملا می کند.

پنج عصر امروز:باید به همه ی مهمان ها خبر بدهم که عروسی برگزار نخواهد شد...

 

 

*وقتی دامادجان خبر فوت مادرش را شنید مدام این سوال را فریاد می زد.

/ 17 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیطان

چه تصادفی .... مامان جان دلش برای مادر شوهر شیون میکرد یا بخاطر بهم خوردن عروسی ؟؟ یعنی واقعا میخواستید با این وجود مراسم رو جاری کنید ؟؟ چقدر سوال ... بگو اصلا .....

مریم و محسن

وای واقعا متاسفم هیچ بدتر از این نیست که عروسی آدم کنسل بشه و به هم بخوره درک می کنم خواهرتو آخه همچین بلایی سر منم اومد

سبحان

این عبارت رفیقون و رفیقات وبلاگ ت معرکه بود

ref

حکمت

فرود

چه بد

مژده

چه تلخ ..متاسفم

ref

منم سخته برام تصور این اتفاق، حتی الان که با سیمی حرف میزدیم، به غرایب دیگه ای تو این اتفاق دست یافتم؛ اما خب بازم حکمت، خیلی درکش پیچیدس، من که شدیدن مستاصلم